شهرت جهانی تو، چون حبابی تار، تو را در خود فرو برده و با آنکه همه از تو و کارهایت شنیده و گفته اند، اما زیاد نیستند کسانی که تو را می شناسند. دوران کودکی و جوانی تو با تحقیر و توهین در جامعه ی نژادگرای آلمان سپری شد. زمانی هم که مردم آلمان تو را دانشمندی شهیر و مایه ی افنخار می دانستند، قهر نازیسم چنان عرصه را بر تو تنگ کرد که گریز از وطن را تنها راه نجات دیدی. هرچند در آمریکا نیز به عنوان دانشمندی پرتوان مورد تحسین بودی، اما به مرور انزوای گذشته را بیشتر کردی و با بالا رفتن سن، گوشه نشینی نیز بیشتر شد. همچنانکه خودت گفته ای، احساس تعلق چندانی به خانواده و دوستان و قوم نداشته ای و بیشترین وقت خود را صرف دو مقوله کردی، یکی اتحاد نیروهای الکترومغناطیس با گرانش و دیگری تلاش برای صلح و امنیت جهانی، بویژه پس از انفجارات اتمی هیروشیما و ناکازاکی و تا جاییکه من می دانم، در هر دو مورد موفقیت چندانی نداشتی. اما این تلاش ها بی نتیجه نبود و در هر دو مورد تأثیر عمیقی بر اندیشمندان گذاشت و هنوز هم کم نیستند کسانیکه در این زمینه ها تلاش می کنند و راه تو را ادامه می دهند. 

اتشار مقاله ی چرا سوسیالیسم نشان داد که تو نیز از رنج عمومی بشریت رنج بسیار برده ای. اگر تلاش مداوم تو را جمع بندی کنیم، با سه مشکل اساسی رو به رو بوده ای:

1 - چگونه می توان گرانش و الکترومغناطیس را متحد کرد؟

2 - چگونه می توان صلح و امنیت دائمی برای بشریت تأمین کرد؟ 

3 - چگونه می توان انسان را از فاجعه ی  نظام سرمایه داری نجات داد؟

 

اینشتین عزیز:

من هم در این سه مقوله اندیشیده ام و عمری صرف یافتن راه حل این مشکلات کرده ام و برای هر سه مشکل راهی متفاوت از راه تو یافته ام. قبل از آنکه بگویم نتیجه تلاش من چه بوده است، می خواهم مروری کوتاه از تاریخ داشته باشم. من یک ایرانی ام. کشوری که آن را نیز مهد تمدن می نامند. تاریخ نانوشته ایران زمین را خیلی طولانی می دانند، اما عادت شده که تاریخ ایران را با پادشاهی کوروش همزمان بدانند. کوروش برای تو و قوم یهود آشناست و همواره از آن به نیکی یاد شده است. تا جاییکه من می دانم، کوروش داعیه ی قداست نداشت، تاریخ هم او را یک رهیر مذهبی نمی شناسد. به اعتقاد من، کوروش تافته ی جدا بافته ای از فرهنگ و بینش مردم ایران زمین نبود. او محصول فرهنگ مردمان اقلیم خود بود. جهان بینی کوروش و رفتارش با ملل مغلوب به عنوان یک بدعت در تاریخ تمدن بشری ثبت شده است و مورد تحسین و احترام همگان است. اما تاریخ در مورد کوروش دو نکته ی مهم را فراموش کرده یا به اندازه ی کافی به آن نپرداخته است که رنج آور است.

اول اینکه بینش کوروش نیز مانند بینش همه ی انسانهای دیگر محصول جامعه بود و در کشور گشایی هایش جامعه ی خود را تعمیم می داد و نمی توانست برخلاف فرهنگ و اعتقادات نهادینه در جامعه اش رفتار کند. می توانست کمی آن را تقلیل دهد یا شدت بخشد، اما نمی توانست در مقابل آن بایستد. همچنانکه اندیشه های نازیسم با هیتلر متولد نشد و با مرگ وی نیز از بین نرفت. در واقع در آن مقطع تاریخی، کوروش مظهر و نماینده ی بینش سیاسی و مدیریتی ایرانیان بود.

دوم اینکه تاریخ از کوروش درس نگرفت. بعد از کوروش در هیچ مقطعی از تاریخ با مردم مغلوب آنچنان که کوروش رفتار کرده بود، رفتار نشد. قدرتهای بزرگ در عصر شکوفایی  تمدن در قرن بیستم با مردم مغلوب چه کردند؟ پس از امضا و تثبیت اعلامیه جهانی حقوق بشر تدوین و امضا کنندگان آن با سایر ملل چه کردند؟ در عمل و نه در حرف، کجا مشابهی از آنچه که کوروش انجام داد، دیده شده است؟ جه قبل از رنسانس و چه پس از آن، قدرتها تحت عناوین فریبنده، همه قسم جنایتی را انجام دادند تا به بهانه گسترش وحدانیت، عدالت، آزادی خواهی، سوسیالیسم، دموکراسی و... بر جان و مال و ناموس مردم مغلوب مسلط شوند. در کجای تاریخ ردی از منش کوروش دیده می شود؟

 

و اما ایرانیان:

ایرانیان بیش از همه درد رفتار دهشناک فاتحان را در طول تاریخ، با گوشت و پوست و روان خود چشیده اند. شاید این رنج بهای بدعت گذاری ایرانیان به دست کوروش است که با قانون روند تاریخ نازسازگار بود. در اواخر امپراطوری ساسانیان، بویژه پس از سرکوب بیرحمانه ی مزدکیان، یکنوع جهان بینی قدیمی تر که زُروان نامیده می شود، در ایران دوباره اوج گرفت و شدیداً فعال شد. [1] همزمان با تشدید زُروان در بین ایرانیان، در همسایگی ایران و شبه جزیره ی عربستان اسلام رو به گسترش بود.  اعراب به بهانه ی ترویج اسلام ایران را میدان تاخت و تاز قرار دادند. ولی آنچه که بیش از شمشیر موجب تسخیر بخشهایی مهمی از ایران شد و ایرانیان را به تسلیم واداشت، اعتقاد نهادینه شده در ذهنیت ایرانیان به زُروان بود. همین اعتقاد به زُروان در لشکرکشیهای سلطان محمود غزنوی و بعدها حمله ی مغول را می توان یکی از عوامل مؤثر شکست ایرانیان محسوب کرد. فاتحان ایران زمین از اسکندر مقدونی گرفته تا افاغنه و حتی روسها در جنگهای منجر به انعقاد قراردادهای گلستان و ترکمن چای، آنچنان با ایرانیان رفتار نکردند که کوروش با مغلوبان رفتار کرده بود.

 

آلبرت عزیر:

بعد از فوت تو هم، جهانیان روزگار خوشی نداشتند. هرچند پیشرفت علم و فناوری حیرت انگیز بود، اما ذهنیت انسان با نگرش سنتی به قدرت مانع از بهره برداری درست از تمدن موجود است. حال اجازه می خواهم سه مقوله ای که تو را نگران کرده بود و سالها در پی حل آنها بودی، مورد بررسی قرار دهم.

 

 1 - چگونه می توان گرانش و الکترومغناطیس را متحد کرد؟

 

آلبرت عزیز:

در دهه های اخیر، فیزیکدانان گامهای بلندی برداشتند و برخی از مشکلات فیزیک را حل کردند، اما با مشکلات جدیدی رو به رو شدند که در زمان تو اصلاً قابل تصور نبود.

فیزیکدانان توانستند یکی از رؤیای تو را جامه ی عمل بپوشانند و در انرژی های بالا، کنش الکترومغناطیس را با کنش ضعیف متحد کنند. طبق این کشفیات در انرژی های پائین، تقارن بین کنش الکترومغناطیس و کنش ضعیف می شکند و ما به جای الکتروضعیف با دو کنش  به ظاهر متفاوت الکترومغناطیس و هسته ای ضعیف رو به رو می شویم. طبق همین نظریه ها در انرژی های بالا الکتروضعیف و هسته ای قوی نیز متحد می شود. با این حساب در انرژی های بالا تقارنی وجود دارد که سه کنش الکترومغناطیس، هسته ای ضعیف و هسته ای قوی متحد می شوند. بنابراین تنها مشکل اتحاد نیروها، گرانش است که با الکترومغناطیس متحد نمی شود.

اما کاری که من انجام دادم، این بود که نشان دادم در سرعتهای بالاتر از سرعت نور و در حد سرعت نور، طبیعت تقارنی را به نمایش می گذارد که طبق آن بوزونها و فرمیونها رفتاری یکسان دارند و از یکدیگر قابل تفکیک نیستند. با جنین نگرشی سنگ بنای اولیه جهان، سی. پی. اچ. یا Creative Particles of Higgs  است که هنگامی که دارای اسپین می شود، آثاری از خود بروز می دهد که ما آنرا کنش گرانشی یا گراویتون می نامیم. اگر چگالی گراویتونها در فضا افزایش یابد، رفتاری از خود نشان می دهند که شبیه حاملهای الکتریکی و مغناطیسی است که بار – رنگ و مغناطیس رنگ نامیده می شود.

آلبرت عزیز، تو در سال 1913 در یکی از مقالات خود به انرژی نقطه صفر یا انرژی خلاء اشاره کرده بودی، اما برای تولید انرژی نقطه صفر هیج توضیحی ندادی، دیگران هم نتوانستند توضیحی در این زمینه ارائه کنند. تنها چیزی که در مورد تولید انرژی نقطه صفر مورد استناد قرار می گیرد، اصل عدم قطعیت است که آن را مجاز می داند. اما با نگرش جدید به گراویتونها، یعنی خواص بار – رنگی و مغناطیس – رنگی گراویتونها، تولید انرژی نقطه صفر بخوبی قابل توضیح است و نیازی به استفاده از عدم قطعیت نیست. شاید این برای تو جالب باشد که سالیان دراز با مکانیک کوانتوم مشکل داشتی.

در هر صورت در سرعتهای بالاتر از سرعت نور و در حد سرعت نور، تقارنی وجود دارد که بوزونها و فرمیونها قابل تفکیک از هم نیستند، اما در سرعتهای پائین تر از سرعت نور، این تقارن شکسته می شود و فرمیونها ظاهر می شوند. علاوه بر آن فرمیونها تولید کننده ی سایر بوزونها هستند.

 

2 - چگونه می توان صلح و امنیت دائمی برای بشریت تأمین کرد؟ 

آلبرت عزیز:

رویکرد جوامع به جنگ ناشی از نگرش نادرست به مقوله ی قدرت، تعبیر غیر علمی از قوانین حاکم بر جهان هستی و اشتیاق انسان به آزادی از دست رفته پس از تشکیل جوامع است. این بحث را طی مقالاتی تحت عناوین "زیبایی شناسی قدرت"[2] و "انسان در میان دو آزادی"[3] توضیح داده ام و ذکر آنها در اینجا تکرار مکررات است.

 

3 - چگونه می توان انسان را از فاجعه ی  نظام سرمایه داری نجات داد؟

 

آلبرت عزیز:

بیش از پنجاه سال از فوت تو گذشته است. در این مدت بشریت وقایع تلخ بسیاری را تجربه کرده است. در نظام سوسیالیستی شوروی، میلیونها انسان کشته شدند، انسانهای زیادی به اردوگاه های کار اجباری فرستاده شدند تا ابزار تولید به مالکیت عمومی در آمد. پس از آن بسیاری از مارکسیستها که برای ایجاد یک جامعه ی سوسیالیستی تلاش و جانفشانی می کردند، اعتراف کردند که در شوروی یک نظام امپریالیستی، به شیوه ای جدید اسقرار یافته است و سرانجام شوروی از هم پاشید. این تنها تجربه ی انسان در مورد سوسیالیسم نبود، تجارب تلخ دیگری نیز وجود دارد که دیدگاه انسان امروزی از سوسیالیسم را نسبت به گذشته بسیار تغییر داده است.

برای ایجاد یک جامعه ی سوسیالیستی، قبل از همه چیز باید گرایش جامعه را به سوی سوسیالیسم جهت داد. برای نیل به این هدف نیز باید افکار سوسیالیستی را در ذهنیت جامعه نهادینه کرد. پس از آنکه نشانه های مثبتی از تمایل جامعه برای ایجاد یک جامعه ی سوسیالیتی مشاهده شد، می توان قدرت را به دست گرفت و نظام سوسیالیتی را برقرار کرد. گام بعدی مبارزه با اندیشه های تجدید نظر گرا است که می خواهند جامعه را از سوسیالیستی دوباره به کاپیتالیستی تغییر دهند. در اینجا یک طبقه ی جدید اجتماعی شکل می گیرد که وظیفه دارد از افکار و گرایش های سوسیالیستی پاسداری کرده و با اندیشه های سرمایه داری مبارزه کند. حال مشکل قدرت لجام گسیخته ای را که در دست این طبقه جدید اجتماعی خواهد بود، نادیده می گیریم، هرچند که خود آن هم مصیبتی دردناک است. اما چون تو را آزاد اندیش می دانم، فقط انتظار دارم به این نکته ی حساس توجه داشته باشی که" تلاش می کنیم تا افکار سوسیالیتی در جامعه نهادینه شود و پس از کسب قدرت، با اندیشه های کاپیتالیستی مبارزه می کنیم".

 

آلبرت عزیز:

تو خودت این فرایند را چه می نامی؟! آیا نامی بجز مبارزه با اندیشه چیز دیگری است؟! اگر قبول نداری که باید با اندیشه مبارزه کرد، در این صورت مطمئن باش نظام سوسیالیتی ایجاد نخواهد شد. اگر برای استقرار و تداوم یک جامعه ی سوسیالیستی باید با اندیشه مبارزه کرد، انگاه باید بپذیریم که باید افکار فردی و جمعی جامعه تحت کنترل باشد. آلبرت عزیز، این با حکومت کلیسا در قرون وسطی چه فرقی دارد؟ در آنجا کشیشان عقائد را تفتیش می کردند و در اینجا بخشی از حکومت باید افکار را تفتیش کند؟

آیا انسان بدون آزادی فکر، باز هم انسان نامیده می شود؟

بنابراین من فکر دیگری دارم. این فکر را با پاسخ به یک سئوال توضیح می دهم. تمدن حاضر چگونه بوجود آمد و متعلق به کیست؟

تمدن بر اثر تلاش شبانه روزی هزاران اندیشمند، دانشمند، هنرمند و... است که معمولاً با نامهربانی ها و سختگیری های اقشار مسلط به جوامع مواجه می شدند. از طرف دیگر این تمدن متعلق به هیچ ملت خاصی نیست، بلکه به همه ی بشریت تعلق دارد. اما متأسفانه این تمدن، حقوق طبیعی همه ی انسانها را مورد تجاوز قرار داده است. باید سازوکاری اتخاذ گردد که حقوق طبیعی مردم و سهم آنها از تمدن حاضر تأدیه گردد. این موضوع را نیز در مقالات زیبایی شناسی قدرت و انسان در میان دو آزادی بطو مفصل مورد بحث قرار داده ام. بنابراین برخلاف گرایش و جهت گیری برای مالکیت عمومی، یکنوع مالکیت خصوصی مطرح می شود که از طرف جامعه برای همه تأمین می گردد و این حداقل مالکیت است و هر کس بیشتر از آن را خواست، باید تلاش کند. با چنین رویکری ضمن برخورداری انسان از امکانات ناشی از تمدن، حقوق طبیعی خود را باز می یابد و هویت نسخ شده ی وی ایفاد می گردد.

این آغازی خواهد بود برای ساختن جهانی نوین که در آن از تبعیض و جنگ و استبداد اثری نخواهد بود.

 

حسین جوادی

 

مطالعه بیشتر:

زیبایی شناسیی قدرت

        

انسان در میان دو آزادی

بخش 2 - پیروزی نهایی

              

بخش 1 - از آزادی تا آزادی

              

 بخش 4 – نظم نوین جهانی

              

 بخش 3 – انسان مسافر بهشت

              

 

 چرا سوسياليسم؟    

اشاره: آلبرت انيشتين (1879-1955) مقاله زير را شش سال قبل از مرگش در سن هفتاد سالگي براي اولين شماره مجله مانتلي ريويو نوشت. در اين هنگام از زماني كه او درجه دكتراي خود را در فيزيك با طرح نظريه نسبيت و برابري ماده و انرژي گذراند 44 سال مي‌گذشت. تئوري نسبيت اينشتين تاثير عظيمي بر علم گذاشت و نتايج جديدي و عميقي را درباره طبيعت و فضا، زمان، حركت، ماده، انرژي و روابطي كه بر آنها حاكم است، عرضه كرد. به زبان ساده، تئوري او از جمله مطرح مي‌كرد كه ميزان حركت ساعت در فضا با افزايش سرعت كاهش مي‌يابد و اينكه انرژي و ماده برابر و قابل تبديل به يكديگرند. اين فرمول فرصتي براي تحقيقات بعدي روي اتم فراهم كرد و سرانجام با انفجار اتم به اثبات رسيد.

اطلاعات به دست آمده از امكان دسترسي هيتلر به بمب اتمي، نگراني زيادي را در آستانه جنگ جهاني دوم ايجاد كرده بود. اينشتين به عنوان يك شهروند آلماني، همراه با عده ديگري از دانشمندان اروپايي از چنگ هيتلر گريخته بود. ترديدي نداشت كه اگر بمب به دست ديكتاتور آلمان بيفتد، براي رسيدن به اهداف خود كوچكترين ترديدي در تخريب جهان به خود راه نخواهد داد. از اين رو وقتي دانشمندان فيزيك مهاجر، نامه‌اي را در مورد استفاده از بمب اتمي به اينشتين دادند و از او خواستند كه وي از شهرت خود استفاده كرده و آن را با امضاي خود براي فرانكلين روزولت رئيس جمهور آمريكا بفرستد، او چنين كرد.

تصور انيشتين اين بود كه ايالات متحده و بريتانيا جوامعي دموكراتيك هستند و دستيابي به بمب اتمي از طرف آنها فقط براي آزادي انسان به كار خواهد رفت. دولت ايالات متحده با استفاده از فيزيكدانان مهاجر و دانشمندان بريتانيايي، طرح محرمانه «مانهاتان» را در سال 1939 پي ريخت و دانشمندان به كار مطالعه و ساخت بمب اتمي پرداختند. سرانجام ايالات متحده در 16 ژوئيه 1945 اولين بمب اتمي را در كشاكش جنگ در صحراي الاموگوردو در نيومكزيكو آزمايش كرد. با انفجار اين بمب، دماي سطح زمين در محل انفجار به صدميليون درجه فارنهايت، يعني سه برابر حرارت داخل خورشيد و ده‌هزار برابر دماي سطح آن، رسيد. تمامي اشكال حيات، از روييدني‌ها تا جانداران، به شعاع 5/1 كيلومتري مركز انفجار كاملا نابود شدند. پس از انفجار، ژنرال لزلي گرووز مدير طرح مانهاتان به معاون خود گفت: «جنگ به پايان رسيد. يك يا دو بمب اتمي كار ژاپن را تمام خواهد كرد.»

پرزيدنت هاري ترومن كه در كنفرانس پتسدام شركت كرده بود، از موفقيت اين انفجار مطلع شد و متعاقب آن به ژاپن اولتيماتوم داد. كمتر از دو ماه بعد، ايالات متحده دو بمب اتمي خود را به ترتيب در روزهاي 6 و 9 اوت در هيروشيما و ناگازاكي منفجر كرد. نتايج دهشتناكي كه اين بمبها به جا گذاشتند تا آن زمان براي بشريت ناشناخته بود.

انفجار بمب با انفجار تصورات خوشبينانه اينشتين نسبت به دولتمردان ايالات متحده و بريتانيا مقارن بود. اينشتين كه شاهد ناديده گرفتن درخواستهاي دانشمندان در مورد عدم استفاده از بمب اتمي عليه ژاپن بود، عميقا دريافت كه اگر دانشمندان به دور و بركنار از فعاليت اجتماعي، تنها به كشفيات علمي خود دل خوش كنند، به ابزار خطرناك و بي اراده اي در دست سياستمداران بي تقوا و بازيگر تبديل خواهند شد. اينشتين از آن پس با همه شهرت جهاني، بيشترين تلاش خود را معطوف به استقرار يك دولت جهاني كرد. او توصيه مي كرد كه نمايندگان اين دولت، مستقيما از طرف ملتها انتخاب شوند و اميدوار بود از طريق چنين سازماني بتوان صلح و امنيت جهان را تامين كرد.

در عين حال وي از اين امر غافل نبود كه حاكميت سرمايه در جهان سرمايه داري،‌كنترل اطلاعات و دخالت تعيين كننده در انتخابات، نهادها و سازمانهاي اجتماعي را به گونه اي شكل مي دهد تا سود بيشتري به دست آورد. و نيز به صور پيچيده اي، به طور مستقيم يا غير مستقيم از آگاه شدن مردم براي استفاده از حقوق طبيعي شان جلوگيري مي كند. در نتيجه فقر، فحشا و فساد را گسترش مي دهد و با نهادينه كردن جهل، به فلج كردن وجدان و آگاهي افراد جامعه مي پردازد.

اينشتين به جز استقرار نظام سوسياليستي، راهي براي نجات انسان از فاجعه نظام سرمايه داري، كه انسان را در تمام سطوح به ابزار بي اراده اي تبديل مي كند، نيافت. از اين رو در سال 1939 در ميان طوفاني از تهمت‌ها و حملاتي كه به اتهام كمونيست بودن در ايالات متحده به وي نسبت داده شد، نظرات خود را شجاعانه درباره سوسياليسم براي اولين شماره مانتلي ريويو نوشت. مقاله زير ترجمه اي از اين نوشته است.

(دكتر رضا رئيسي طوسي، مقدمه اي بر ترجمه اين مقاله در ايران فردا، ش4)

* * *

آيا كسي كه متخصص علم اقتصاد و جامعه شناسي نباشد ميتواند در رابطه با سوسياليسم اظهار نظر كند؟ من به دلايل مختلف به اين سؤال جواب مثبت ميدهم.

بگذاريد اول، سؤال را از منظر علمي مورد بررسي قرار دهيم. ممكن است چنين به نظر آيد كه به لحاظ اصول شناسي بين علم نجوم و علم اقتصاد تفاوتهاي بنيادين وجود ندارد. دانشمندان هر دو حوزه علمي تلاششان بر اين است تا در جهت هر چه روشنتر شدن رابطه بين پديده هاي معين به قوانين قابل پذيرش دست يابند. اما در واقعيت اين تفاوتهاي اصولي وجود دارند. و اين به نوبه خود، دستيابي به قوانين اصولي حوزه اقتصاد را مشكل ميسازد. پديده هاي اقتصادي تحت تاثيرعوامل زيادي قرار ميگيرند كه ارزيابي آنها را مشكل مي سازند. علاوه بر اين، تجربه كسب شده از آغاز تاريخ متمدن بشري به مقدار زيادي تحت تاثير عللي كه به هيچ وجه اقتصادي نيستند قرار گرفته است. به عنوان مثال، بيشتر دولتها در طول تاريخ موجوديت و هويت خود را به شيوه غلبه بر ديگران بدست آورده اند. پيروز شده گان هم از لحاظ قانوني و هم از لحاظ اقتصادي طبقه ممتاز را تشكيل ميدادند. مالكيت زمين را در انحصار خود ميگرفتند و هرم قدرت كليسايي را با گماردن كشيشان مورد اعتماد خود تشكيل ميدادند. كشيشها با در اختيار داشتن سيستم آموزشي، جامعه طبقاتي را بطور دايمي نهادينه كردند و چنان سيستم ارزشي ايجاد كردند كه رفتار اجتمايي مردم پس از آن، تا اندازه زيادي ناخودآگاه، در مسير رفتار اجتماعي تعريف شده از سوي كليسا هدايت ميشد.

به لحاظ تاريخي، ما در هيچ كجا نتوانسته ايم از آن مرحله اي كه تورستن وبلن (Turestein Veblen) آنرا «مرحله غارتگر» رشد انساني ناميده است گذر كنيم. واقعيتهاي اقتصادي كنوني به آن مرحله متعلقند و حتي قوانين برگرفته شده از اين واقعيتها در مراحل ديگر امكان كاربردي ندارند. از آنجاييكه هدف سوسياليسم دقيقا غلبه بر «مرحله غارتگر» و گذار از اين مرحله رشد انساني است، علم اقتصاد در موقعيت كنوني خود ميتواند تا حدودي جامعه سوسياليستي آينده را تصوير كند.

دوما، سوسياليسم به سوي هدف اجتماعي-اخلاقي سمتگيري كرده است. علم نميتواند اهداف ايجاد كند، حتي نميتواند اهداف را به انسانها القا كند. علم حداكثر ميتواند ابزاري را در اختيار انسان قرار دهد كه به وسيله آن بتواند به اهداف معين برسد. اما اهداف خود به وسيله افراد، با ايده آلهاي اخلاقي والا خلق ميشوند – اگر اين اهداف در نطفه خفه نشوند و قوي بمانند – به وسيله انسانهاي بيشماري كه تا حدودي نا خودآگاه تكامل تدريجي جامعه را امكانپذير ميسازند پذيرفته ميشوند.

به اين دلايل، وقتي پاي معظلات بشري به ميان مي آيد بايد مراقب بود كه اغراق گويي نشود و نبايد فرض بر اين گذاشته شود كه فقط نخبه ها حق ابراز نظر در مورد مسايل تاثيرگذار بر ساختار جامعه دارند.

بسياري ادعا كرده اند كه جامعه انساني دوران بحراني را از سر ميگذراند و ثبات آن بشدت آسيب ديده است. اين ادعاها در شرايطي ابراز ميشوند كه افراد نسبت به گروهي كه به آن تعلق دارند - چه كوچك و چه بزرگ - بي تفاوت باشند و يا حتي برخورد خصمانه داشته باشند. براي روشن كردن قضيه، بگذاريد مثالي را كه خودم شخصا تجربه كرده ام بياورم. اخيرا ضمن صحبت با فردي روشنفكر و خوش مشرب از خطر وقوع جنگي ديگر ابراز نگراني كردم و گفتم كه به نظر من اين جنگ بشريت را بطور جدي تهديد ميكند و تاكيد كردم كه تنها يك سازمان فرامليتي ميتواند در مقابل چنبن خطري امنيت جامعه جهاني را تضمين كند. ايشان بيدرنگ با خونسردي و آرام به من گفت « چرا تو عميقا مخالف نابودي نوع بشر هستي؟»

مطمئنم كه حداقل در يك اخير هيچكس چنين جمله اي را به راحتي بيان نكرده است. اين جمله از آن كسي است كه تلاش كرده است از پوچي درون خويش رهايي يابد اما مايوس شده است. چنين روحيه اي بيان كننده انزوا و در خود فرو رفتن است كه اين روزها بسياري به آن مبتلا هستند. علت چيست؟ راه برون رفتي وجود دارد؟


طرح چنين سوالهايي آسان، اما پاسخ مستدل دادن به آنها بسيار مشكل است. براي پاسخ دادن به سؤالات مطرح شده من بايد حداكثر سعي خود را بكنم، هر چند كه كاملا متوجه هستم كه احساس و تلاش ما اغلب متناقض و مبهم هستند و نميتوان آنها را به آساني فرموله كرد.

انسان بطور همزمان موجودي فردگرا و اجتماعي است. به عنوان موجودي فردگرا سعي ميكند در جهت ارضاي تمايلات شخصي و تقويت تواناييهاي ذاتي خود و نزديكان خود تلاش كند، به عنوان موجودي اجتماعي، سعي ميكند نظر و محبت ديگران را جلب كند، شريك غم ودرد ديگران باشد و در بهبود شرايط زندگي آنها مؤثر باشد. همين گرايشهاي متفاوت و اكثرا متضاد شخصيت فرد را شكل ميدهند. نسبت معيني از اين گرايشها مشخص ميكند كه آيا فرد ميتواند به تعادل دروني برسد و يا ميتواند در بهبودي اجتماع سهمي داشته باشد يا نه. كاملا محتمل است كه غالب بودن نسبي يكي از اين دو نيروي محركه در كليت ذاتي باشد. اما شخصيتي كه نهايتا شكل ميگيرد به مقدار بسيار زيادي تابع بافت جامه اي كه انسان در آن رشد مي يابد، فرهنگ جاري جامعه و ارزشگذاري جامعه به رفتارهاي خاص انسان مي باشد. براي فرد، مفهوم انتزاعي «جامعه» به معني مجموعه روابط مستقيم و غير مستفيم وي با افراد معاصر خود و همچنين نسلهاي قبل از خود است. فرد قادر است به تنهايي فكر كند، حس كند، تلاش و كار كند، اما وجود فيزيكي، عقلي و احساسي وي آنچنان وابسته به جامعه است كه فكر كردن به وي و يا شناخت وي در خارج ازچارچوب جامعه امكان ناپذير است. اين «جامعه» است كه خوراك، لباس، سرپناه، ابزار كار، زبان، چارچوب فكري، و اغلب مضامين فكري را براي فرد تامين ميكند؛ زندگي وي به خاطر تلاش و دستاوردهاي ميليونها زنده و مرده كه كلمه «جامعه» را ميسازند امكان پذير ميشود.

بنابر اين، وابستگي فرد به جامعه يك واقعيت طبيعي است كه نميتوان آنرا از بين برد درست مثل مورچه ها و زنبورهاي عسل – هر چند كه تمامي پروسه زندگي مورچه ها و زنبورهاي عسل تا جزيي ترين مؤلفه ها به وسيله غرايض طبيعي و جزمي مشخص شده است، اما الگوي زندگي اجتماعي و روابط انسانها متنوع و قابل تغيير هستند. توانايي و خلاقيت انسان در نوآوري و وجود ارتباطات جديد پيشرفتهايي را باعث شده است كه به وسيله نيازهاي بيولوژيكي ديكته نشده اند. اين پيشرفتها در قالب سنتها، نهادها و سازمانها؛ فرهنگ و مطبوعات؛ دستاوردهاي علمي و مهندسي؛ و هنر متجلي ميشوند. چنين نتيجه گيري ميشود كه فرد ميتواند به نوعي زندگي خود را به وسيله رفتار خود تحت تاثير قرار دهد و در اين پروسه، خواستن و آگاهانه فكر كردن نقش ايفا ميكنند.

انسان از بدو تولد بطور ذاتي داراي يك ساختار بيولوژيكي غير قابل تغيير ميباشد كه اين ساختار شامل انگيزه هاي طبيعي تعريف كننده گونه هاي متفاوت بشري است. علاوه بر اين، در طول زندگي، هويت فرهنگي وي با تاثيرپذيري از جامعه شكل ميگيرد. هويت فرهنگي در گذر زمان قابل تغيير است و به نسبت بسيار زيادي رابطه انسان و جامعه را معين ميكند. علم انسان شناسي مدرن با پژوهش در فرهنگهاي گذشته و مقايسه آنها ثابت كرده است كه رفتار اجتماعي انسانها به نسبت بسيار زيادي تابع الگوهاي فرهنگي وتشكيلاتي غالب در جامعه است. به همين علت انگيزه كساني كه در راه بهبودي زندگي انسان تلاش ميكنند اين است كه انسانها به دليل ساختار بيولوژيكي خود محكوم نشده اند كه همديگر را نابود كنند و يا اينكه سرنوشت بيرحم و محتومي در انتظار آنها باشد.

اگر از خود بپرسيم چگونه ساختار جامعه و رفتار فرهنگي تغيير يابند تا زندگي بشر به حداكثر ممكن رضايتبخش گردد، بايد به اين واقعيت آگاه باشيم كه شرايط معيني وجود دارند كه اصلاح آنها از عهده ما خارج است. همانطور كه قبلا هم اشاره شد، طبيعت بيولوژيكي انسان، در عمل قابل تغيير نيست. علاوه بر اين، در چند قرن اخير پيشرفتهاي آماري و تكنولوژيكي شرايط غير قابل تغييري را ايجاد كرده اند. در دنياي نسبتا پر جمعيت امروز و نقش بي بديل كالاها در ادامه زندگي، به يك لشكر عظيم نيروي كار و سيستم متمركز كارآ نياز است. زمان آنكه افراد و يا گروهاي كوچك ميتوانستند خودكفا باشند به سر رسيده است. اغراق آميز نيست اگر گفته شود كه بشر اكنون در حال استقرار يك جامعه جهاني توليد و مصرف ميباشد.

بنا بر آنچه كه گفته شد ميتوان ريشه بحران كنوني را در چگونگي رابطه فرد و جامعه جستجو كرد. فرد بيش از هر زماني به وابستگي خود به جامعه اگاه شده است. اما نه تنها اين وابستگي را يك رابطه مفيد، ارگانيك و حامي خود نميبيند بلكه آنرا تهديدي براي آزاديهاي طبيعي و يا حتي منافع اقتصادي خود ميبيند. علاوه بر اين، حس خود محوري وي تقويت، و حس جامعه گرايانه اش كه بطور طبيعي هم ضعيفتر هست، بشدت تضعيف ميشود. همه انسانها، صرفنظر از موقعيتشان در جامعه از اين روند رنج ميبرند. انسانها - زندانيان خود محوري خود - احساس عدم امنيت، تنهايي و محروم بودن از لذتهاي زندگي ميكنند. انسان، اگر خود را وقف جامعه انساني كند ميتواند به زندگي هر چند كوتاه خود معني ببخشد.

به نظر من منشا همه بديها، هرج و مرج موجود در سيستم اقتصادي جامعه سرمايه داري امروز است. ما در مقابل خود يك جامعه توليدي را نظاره گريم كه اعضاي آن بطور سيري ناپذيري در تلاش محروم كردن يكديگر از ثمره كار جمعي – نه از طريق زور، بلكه از طريق قوانين جاري - هستند. به اين ترتيب، مهم است كه دريابيم كه ابزار توليد مورد نياز براي توليد كالاهاي مصرفي و همچنين كالاهاي مازاد در مالكيت خصوصي افراد قرار دارند.

در بحث جاري من «كارگران» را كساني مينامم كه در مالكيت ابزار توليد شريك نيستند – هر چند كه اين تعريف با مفهوم مرسوم معادل نيست. مالك ابزار توليد در موقعيتي است كه ميتواند نيروي كار كارگر را بخرد. كارگر، با بكارگيري ابزار توليد، كالاهاي جديد توليد ميكند كه در مالكيت سرمايه دار قرار ميگيرد. نكته اصلي رابطه بين ارزش واقعي كالايي است كه كارگر توليد ميكند و ارزش واقعي مزدي كه دريافت ميكند. مزد دريافتي كارگر نه با ارزش واقعي كالايي كه توليد ميكند بلكه با حداقل نياز وي براي ادامه زندگي و ميزان نيروي كار در جستجوي كار تعيين ميشود. مهم اينست كه بدانيم كه حتي در تيوري هم مزد دريافتي كارگر با ارزش كالاي توليد شده تعيين نميشود.

بعلت رقابت بين سرمايه داران، پيشرفت تكنولوژي وافزايش روزافزون اردوي نيروي كار در جهت توليد انبوه با هزينه بسيار كمتر، سرمايه خصوصي در اختيار تعداد محدودي قرار ميگيرد. در نتيجه پيشرفت تكنولوژي چنان اليگارشي سرمايه خصوصي ايجاد ميشود كه قدرت فوق العاده آن حتي توسط دمكراتيك ترين جامعه هم قابل كنترل نيست. و اين يك حقيقت محض است، چونكه اعضاي نهادهاي قانونگذاري توسط احزاب سياسي انتخاب ميشوند، كه به نوبه خود عمدتا توسط سرمايه داران خصوصي حمايت مالي ميشوند و تحت تاثير قرار ميگيرند. اين امر باعث ميشود كه انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان از هم فاصله بگيرند. در نتيجه نمايندگان مردم در حقيقت از منافع اقشار محروم جامعه بطور مؤثر دفاع نميكنند. علاوه بر اين، در شرايط كنوني، مالكان ابزار توليد مستقيم و يا غير مستقيم منابع اصلي اطلاعات (مطبوعات، راديو، آموزش) را در كنترل دارند. بنا بر اين، براي يك شهروند بسيار مشكل و در حقيقت در بيشتر موارد كاملا غير ممكن ميشود كه از حقوق سياسي خود آگاهانه بهره بگيرد.

بنا بر اين، سيستم اقصادي مبتني بر مالكيت خصوصي سرمايه با دو ويژگي مشخص ميشود: اول، ابزار توليد (سرمايه) در مالكيت سرمايه دار است؛ دوم، قرارداد كار بين كارگر و سرمايه دار آزادانه بسته ميشود. مسلما، هيچ جامعه سرمايه داري بطور ناب وجود ندارد. بايد در نظر داشت كه كارگران، طي مبارزات طولاني و پيگير سياسي خود موفق شده اند نوعي از «قرارداد كار آزاد» را براي اقشار معيني از خود تضمين كنند. اما در مجموع، سيستم اقتصادي امروز تفاوت چنداني با سرمايه داري خالص ندارد.

امر توليد به هدف سوداندوزي انجام ميگيرد نه به هدف تامين نيازهاي جامعه. هيچ تضميني وجود ندارد كه همه كساني كه قادرند و مايلند كار كنند بتوانند شاغل شوند؛ تقريبا هميشه يك «لشكر عظيم بيكار» وجود دارد. كارگر هميشه در بيم از دست دادن شغل خود به سر ميبرد. از آنجاييكه كارگران بيكار و كارگران با دستمزد پايين نميتوانند يك بازار سودآوري را براي كالاهاي توليدي ايجاد كنند، توليد كالاهاي مصرفي محدود ميشود و پيامد آن فشار بيشتر بر دوش اقشار كم درآمد جامعه است. پيشرفت تكنولوژيكي غالبا به جاي آسانتر كردن شرايط كار براي همه، باعث بيكاري روزافزون ميشود. انگيزه سوداندوزي و رقابت بين سرمايه داران، عامل بي ثباتي در انباشت و كاربرد سرمايه ميباشد كه خود جامعه را به سوي ركود شديد سوق ميدهد. رقابت لجام گسيخته باعث به هدر رفتن نيروي كار، و فلج كردن آگاهي اجتماعي افراد كه قبلا به ان اشاره شد ميشود.

فلج كردن آگاهي اجتماعي افراد را من مخرب ترين دستاورد سيستم سرمايه داري ميدانم. كليت سيستم آموزشي ما از اين سيماي زشت سرمايه داري رنج ميبرد. به دانش آموز نوعي اخلاق رقابتي اغراق آميز القا ميشود تا دانش اكتسابي خود را تنها براي موفقيت فردي خود در آينده مورد ستايش قرار دهد.

من متقاعد شده ام كه براي از بردن اين سيماي زشت سرمايه داري تنها يك راه وجود دارد، و آن استقراراقتصاد سوسياليستي همراه با يك سيستم آموزشي با اهداف اجتماعي و سوسياليستي ميباشد. در چنين سيستم اقتصادي، ابزار توليد در مالكيت جامعه است و به شيوه برنامه ريزي شده بكار گرفته ميشود. سيستم اقتصاد برنامه اي، توليد را بر اساس نياز جامعه تنظيم ميكند، كار را بين همه كساني كه توانايي كار كردن را دارند تقسيم ميكند و معيشت همه مردان، زنان و كودكان را تضمين ميكند. آموزش فردي، علاوه بر اينكه شكوفايي استعدادهاي ذاتي را تشويق ميكند، تلاش ميكند تا به جاي تكريم و ستايش قدرت و موفقيت فردي، احساس مسؤليت نسبت به ديگر همنوعان در جامعه را ايجاد كند.

اما بايد به ياد داشته باشيم كه اقتصاد برنامه اي هنوز به معني سوسياليسم نيست. اقتصاد برنامه اي به خودي خود ميتواند با استثمار كامل افراد همراه باشد. دستيابي به سوسياليسم مستلزم حل مسايل بغرنج سياسي ـ اقتصادي ميباشد: چگونه ممكن است در سيستم متمركز اقتصادي ـ سياسي از رشد بوروكراسي و عواقب مخرب آن جلوگيري كرد؟ چگونه ميتوان حقوق فردي را پاس داشت و دمكراسي را در مقابل بوروكراسي بيمه كرد؟

شفافيت بخشيدن به اهداف و مشكلات سوسياليسم در دوران گذار حايز اهميت بسيار بالايي است. در شرايطي كه، بحث آزاد در مورد معظلات جامعه بشري به تابويي تبديل شده است، من فكر ميكنم شروع كار اين مجله ميتواند خدمت قابل ملاحظه اي به افكار عمومي باشد.